X
تبلیغات
سایه روشن - این روزا...!

این روزا، روزای پرتنشیه  واسم.همش دلشوره و اضطراب پایان نامه مو دارم.می ترسم تو اون زمانی که می خوام دفاع کنم نرسم.قبل از عید اتفاقاتی افتاد که از کار عقب افتادم.بعدشم که تعطیلات عید پیش اومد و حسابی کارم گره خورد... از این همه به تعویق افتادن کلافه م.همه ی برنامه های زندگیم بسته به این پایان نامه ست  که اینم هزار گره توش افتاده..

امشب، خیلی خسته بودم، در حالی که نشسته بودم خوابم برد.تو خواب و بیداری بودم که یهو وحشت زده بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم هیشکیو ندیدم. فکر کردم من تنهام؟  به خونه نگا کردم، باورم نمی شد که من به تنهایی توی این زندگی کرده باشم، وحشت کرده بودم.... دقایقی گذشت تا مشاعرم کار کرد. اما بازم حال خوشی نداشتم.سرم درد می کرد و دلم شور می زد... همش به خودم می گفتم باید زودتر تمومش کنم...

به قول دکتر سیف، درس خوندن فشار زیادی به ذهن و روح آدم میاره. و اگه کسیم مثه من درس بخونه که فاتحه ش خونده س!!! البته من قبلا اینجور نبودم و در دوران کارشناسی بسیار راحت درس می خوندم و مشکل چندانی نداشتم.اما در دوره ی ارشد، موقع درس خوندن خیلی اذیت بودم. البته ناگفته هم نمونه که ورود من به دانشگاه همراه با شروع بیماری بابا بود و از همون موقع امتحانای ترم اول  که فهمیدم مریضی بابا چیه روحیه م خراب شد... همیشه ذهنم مشغول بود، اگرچه درسامو دوست داشتم و ازشون لذت می بردم اما نمی تونستم مثه قبل تمرکز کنم. همیشه دلشوره و اضطراب داشتم

وقتی مدرسه رو بودم،عصرا وقتی تعطیل می شدیم، گاهی من تعلل می کردم و تا وسایلم رو جمع می کردم چند دقیقه می گذشت.از اون جایی که مدرسه خونه ی دوم بچه ها بود و  اونا به شدت علاقه مند مدرسه بودن  پس از خوردن زنگ، مثه اینکه از بند رها شده باشن چنان با شتاب از مدرسه خارج می شدن که  تا داشتم آماده ی رفتن می شدم، می دیدم هیچ کس تو مدرسه نیست و  تنها صدای پای فراش مدرسه به گوش می رسید که با طمانینه  پله ها رو تی می کشید و این برام وحشت آور بود. حس جا موندن بهم دست می داد، حسی که فوق العاده بده و ترکیبی از تنهایی،شکست و ترسه. اونقدر دلم شور می زد و قلبم می تپید که دیوانه وار مثه همه ی  بچه ها پا به فرار می ذاشتم و خودمو به خیابون می رسوندم.همچی که خیابون و آدما رو می دیدم قلبم آروم می شد....

این حس جاموندن از اون سالها به یادگار برام مونده.... آخرین امتحان دوره ارشد رو ترم پیش دادم.من این درس(متون تخصصی تکنولوژی آموزشی) رو ترم دوم گرفته بودم. اما روز امتحان مریض شدم و نتونستم برم سرجلسه.بنابراین ترم پیش مجددا اونو گرفتم و با توافق دکتر نوروزی فقط سرجلسه امتحان حاضر شدم.خدا می دونه از قبل چه اضطرابی داشتم که نکنه بازم مریض شم، نکنه تاریخ و ساعت امتحانو اشتباه دیده باشم و تا وقتی که سرجلسه رسیدم و دکتر نوروزی رو ندیدم خیالم راحت نشد!  با آرامش داشتم ترجمه ها رو می نوشتم که دیدم بچه ها دارن برگه ها شونو می دن.هنوز سومین برگه رو ترجمه نکرده بودم که دیدم فقط من و دکتر نوروزی تو کلاسیم!!!!حالم خیلی خراب شده بود استرس شدیدی بهم وارد شده بود کم مونده بود بزنم زیر گریه.اما دکتر نوروزی بهم گفت دخترم اگه کارت زیاد طول می کشه  بریم دفترم.منم قبول کردم و رفتم دفتر دکتر.اونجا خیلی شلوغ بود و نمی تونستم تمرکز کنم و همین سبب اضطرابم می شد. دوباره حس جاموندگی به سراغم اومده بود و نمی ذاشت آروم باشم.با دستخط خیلی بدی که نشون از استرس بالام بود برگه مو نوشتم و به دکتر نوروزی دادم...امتحانم خوب شد ولی نمی دونین چقد برای همین یه دونه  امتحان، استرس بهم وارد شد..

امشبم باز این حس لعنتی به سراغم اومد: ترس از جاموندن، تنهایی، شکست و... نتونستم بخوابم  گریه م گرفته بود، دلم می خواست با یکی حرف بزنم  تا از اضطرابم کم بشه، اما دلم نیومد کسی رو از خواب بیدار کنم.اومدم اینجا تا حرفامو بگم، شاید کمی آروم شم...


موضوعات مرتبط: خاطره

تاريخ : پنجشنبه 25 فروردین1390 | 2:48 | نویسنده : سایه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.